با نگاه پر از رنگ و لعاب خویشتن به زندگانی اغاز مینمایم!
اغازی به زیبایی پر و پاچه دلربای کلاغ روی سیم نشسته!!! به لوندی لب و لوچه شتران کویر
بغلی! به عاشقانه نگاه چشمان گاو حسن!!! و طپش ثانیه های حماقت خویشتن که مثابه چهار
پای معروف همچنان می تازد!
درود
بعد از دراز زمانی که روزگار ما را درگیر مبارزه با تشنج های روحی ،جسمی ومالی و...نموده !!!
و زندگانی مان را بسی مختل کرده بود!( که به حمد و سپاس الهی همچنان به قوووت خود لاینحل
مانده است!!!) ما را جابرانه به غیبتی طولانی وا داشته و در جبهه پشتی ! در انزوا فرو برده بود.
حال امده ایم عرضه ای بر اندام گسترانیم! لرزشی بر سینه و بادی بر غبغب بیاندازیم و با صدایی
که بسی درد از نهادش بر میخیزد،وجود خویشتن را در ایینه حشره ای موذی به جهانیان ثابت کنیم!
سخن ها گوییم و سخن ها که حواله یمان میشود به شیرینی شهد مگسان نوش کنیم.
باشد که ما نیز در اینده نه چندان نزدیک با خوبان محشور شویم!
امین!!!!!.
اردیبهشت 1387