X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 24 بهمن‌ماه سال 1385

امروز در حالی که داشتیم با گوسفندانی که دوش وقت خوابیدن انها را شمرده بودیم سر و کله میزدیم

به ناگاه صدای دلخراشی در فضا پیچیده و در حالی که هیبت ان صدا وجودمان را فرا گرفته بود٬ از ترس

در خود ری*** !!!

حال از یک طرف ترس از برای رویارویی با صدا و ان عظمت که وجودش را در کنار خویشتن احساس

 میکردیم و از طرف دیگر شرمساری برای کاری که کرده بودیم جرات اینکه سر خود را از زیر پتو بیرون

بیاوریم نداشتیم!!!

خداوندا حال چه کنیم؟؟؟؟؟

یا باید همانجا می ماندیم که کاری بسسسسس دشوار بود٬یا ریسک کرده بیرون میامدیم!

سپس عظم خود را جزم کرده و با تمام قوا گوشه چشم را راهی کرده و از زیر پتو سرکی کشیده

که در ان لحظه دوست گرام که با مشاهده چشمان پف کرده اینجانب به وجد امده بود دیدیم!

که نا گاه پتو را تماما از ما جدا کرده و به گوشه ای پرتاب کرده و با عربده ای دلخراش تر از صدای

لولای در خونه اجدادمان ! به ما نهیبی زد که ای گوسفند ( با ذکر القابی که از بیانش معذوریم!!!!! )

هنوز خوابی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بلند شو که نمره ها رو اعلام کردند!

با شنیدن نمره انچنان حسی در من پدیدار گشت که در بیان وصف ان زبانم قاصر است!

فقط در همین حد که در ان لحظه نه ترس بر من غالب بود نه شرمساری که از پی ترس ایجاد شده بود!

در اینجا امده ام که بگویم ای فرزندان خدا التماس دعا!

از برای شادی روح اینجانب و نظر کردن خدا به دل ما و خودکار استاد همگی یکصدا دعــــــــــــــــــــــــــــــا